خیلی حرفا تو ذهنم دارم نمیدونم از کجا شروع کنم ..قاطی پاطیه.
گاهی به اوج میرسی داری تمام لذت رو میبری تو ابرها سیر میکنی دوست داری همدمت هم که همراهت داره میاد.واونم داره اوج میگیره..همه .چیز عالی عالی ..که یه لحظه همه چیز خراب میشه درست همون موقع که بالای بالا هستی ..درست همون لحظه که دوست داری زمان متوقف بشه ..باگفتن یه کلمه ..یه اسم زودی با کله میخوری زمین.
سرررد میشی سرد...یخ ...
دریغ از این که همراهت بفهمه او همچنان در حال اوج گرفتنه ..
چرا گاهی آدمهاخودشون رو به فراموشی؛نفهمی؛بیشعوری میزنن.چرا اینقدر خودخواه میشن..
حالم خرابه...تکرار اشتباه حالمو بهم میزنه و ازهمه بدتر اینکه اشتباه خودش رو یه خصوصیت اخلاقی میدونه وخیلی راحت توجیح میکنه.
یکی از دلایل اینکه دوست ندارم دختر بیارم همینه...یه شبی مثل همین امشب وقتی هنوز تازه خبر بارداری من قطعی شده بود از تمام اعماق قلبم از خدا خواستم دختر دار نشم برخلاف میلم به اینکه دختر خیلی خیلی خیلی دوست دارم.ولی از خدا خواستم دختر دار نشم تا یه دختر دیکه مثل من از این شبهای سررد و یخ و پر درد نداشته باشه....
کاش ما آدمها اینقدر برای اثبات حرفامون از هم دلیل نخوایم.
..........
برچسبها: درک متقابل, دختر نداشتن مرواریدهای تیز...
ما را در سایت مرواریدهای تیز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 14:24
سلام بر دوستان وبلاگیم.امیدوارم همه شادوسلامت باشین..
حالم من هم خوب است میگذرد زندگی باهمه خوشی و ناخوشی.شکر خدا ..پسر هشت ماهه و ۱۶روزه ام هم خوبه...الان دیگه راحت میتونه بدون کمک بشینه...بهتر میتونه خودشو کنترل کنه که موقع افتادن آرو م سرش رو زمین میزاره.همه جا چهاردست و پا میره ...همه جا میگم یعنی همه جا ...جاهایی که فکرشو نمیکنی ..یه جور خودشو زیر میزنهارخوری جا میده با اون دست و پاهای کوچولو و شیرینش...آدم کیف میکنه...خوابش کمتر شده ..گاهی برای خودش بازی میکنه با یه چیزی ور میره ..گاهی هم میچسبه اصلا نمیزاره کاری کنم...تا وقتی که خوابه باید همه ی کارام رو انجام بدم..وقتی که دارم میخوابونم توی فکرم چندتا کارو مرور میکنم که انجام بدم ولی زهی خیال باطل..همین که بلند شم تا غذایی آماده کنم یا خونه رو مرتب کنم یا بشینم با خیال آسوده روزنگار تقویمم رو بنویسم میبینم آقا پسر ناز و شیطونم بیدار شده ...حالا هر وقت هم بیدار میشه در جا راه می افته سریع از محل خواب دور میشه.
روزهای پاییز و زمستون هم که قربونش برم اینقدر کوتاهه نمیفهمم کی روز میشه کی شب مخصوصا وقت هایی که پسر بزرگم امتحان داشته باشه...وای امان از این امتحان ها...پشت سر هم ...شوهرم هم کمک میکنه تو درس پرسیدن ولی پسرم ترجیح میده من بپرسم حتی راضیه منتظرم بمونه تا من.کارهام تموم بشه ...آخه پدرش یه کم.سخت گیره بعد به جای پرسش م مرواریدهای تیز...
ما را در سایت مرواریدهای تیز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 5:00